X
تبلیغات
ادبیات راهنمایی ناحیه 2 اراک

ادبیات راهنمایی ناحیه 2 اراک

چشم ها را باید شست

انشا ونگارش

ازمون انشا ونگارش درپایه های اول ودوم شامل 10 نمره موضوع انشا و10 نمره فعا لیت های نگارشی می باشد.

سوال:ایا سجع در حیطه ی داش زبانی است یا ادبی.

اگر بگوییم درجملات زیر سجع را مشخص کنید،سوال درحیطه ی دانش زبانی است . اگر بگوییم جمله ای بنویسید که دران سجع به کار رفته باشد،سوال در حیطه ی دانش ادبی است که می توان برای ازمون انشا ونگارش استفاده کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 19:2  توسط مروت محمدی  | 

فعالیت های املایی

برای امتحان املا درخرداد،باید 20نمره به فعالیت های املایی اختصاص داده شود و20نمره شامل املای تقریری می شود.همکاران می توانند فعالیت های املایی را قبل از خرداد،جداگانه برگزار کنند ودرخرداد فقط املای تقریری برگزار شود.

نکته:هر ازمون باید شامل 20 نمره باشد که با نقسیم بر2نمره نهایی دانش اموز بدست می اید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 18:49  توسط مروت محمدی  | 

حافظ وگوته

مقدمه :

 

یوهان ولفگانگ گوته (1832- 1749 ) شاعر و نابغه شهیر آلمانی ، بزرگترین شخصیت ادبی قرن نوزدهم بر قله رفیع بشریت و ادبیات جهان تکیه زده است .  

گوته « ساحرانه » می سرود و می نوشت . واژه های او هوش رباست و پر نغز ، روح بخش است و جان فزا . عباراتش پر فسون است و پر مغز که در آن شاعرانگی و فرزانگی موج می زند . « گوته » نخست توجه مردم آلمان را به خود جلب کرد و سپس جهانیان را به مطالعه آثارش فرا خواند که سخت او را می ستودند .

ستایش جهانیان در وصف گوته ، فرهیختگان عالم را بر انگیخت در این راه جوش و خروشی بر پا کنند . حاصل ، کتابهایی بود که یکی در پی دیگری نوشته شد و انتشار یافت . اینک کتابهای انتشار یافته در وصف او و آثارش ، از دوهزار جلد تجاوز می کند .

در این آثار ، سخن منتقدان جهان را در آغاز و انجام لا به لای سطرهای کتاب می خوانید که « از زمان یونانیان تاکنون ، عالم بشریت به هیچ کس به اندازه گوته مدیون نیست » همچنین بارها در وصف مقام شامخ این مرد بزرگ آسمان ادبیات جهان گفتند : « گوته از ارکان چهارگانه ادب دنیاست  . » گوته را در زمره سازندگان واقعی کاخ تمدن و فرهنگ بشری بر شمردند که تا فضیلت دانایی در جهان بر جاست ، نام و یاد او را عالم بشریت فراموش نخواهد کرد .

روح آدمی با مطالعه آثار این شخصیت ارزشمند جهانی از « روزمرگی » می گریزد ؛ شهر و دیار و کشورش را در می نوردد تا با جهانیان پیوند یابد ، از عالم خاکی فاصله می گیرد تا پرواز بر فراز آسمان را تجربه کند.

با تداوم مطالعه می توان سبک وار به آسمان ها راه یافت . دلبستگی و شیفتگی او به ادبیات با آمیزه ای از دانشهای گوناگون و هنر ، به همراه هوش سرشار و خلاق وی گره خورد و آثاری گران پدید آمد ؛ آثاری که بشریت با عنوان « میراث جهانی » از آن یاد می کند .

« فاوست » نام اثری است از این شاعر پرآوازه ی جهانی که تقدسی همانند انجیل برایش قایل شده اند . بر این اساس ، گوته ، خالق این اثر قدیسی تمام عیار و یا به گفته ناپلئون بناپارت انسان واقعی می دانند.«گوته » تاثیری ژرف بر ادبیات آلمان و اروپا گذاشت . اکنون نیز پویندگان ادبیات جهان در هر سرزمین و قاره ای ، در مطالعه ی آثارش سر از پا نمی شناسند . آثاری که آنان را از اندیشه های گران مایه ، پرنصیب و سر مست می سازد . « دیوان شرقی » نام اثری دیگر از این فرزانه ی بی بدیل است . تنها در زبان فرانسه یازده ترجمه ی مختلف از این اثر وجود دارد . شیفتگی و دلدادگی مترجمان سبب شد تا آنان راه پر سنگلاخ فراز و فرود سخنان حکمت آمیز و شاعرانه ی وی را در تبدیل واژه ها بپیمایند و روان های بیدار را با این اثر ناب پیوند دهند . همچنان می توان درباره ی شکوه و گرانمایگی این شخصیت جهانی قلم زد و قلم فرسایی کرد ، بی آنکه از حلاوت و لذت آن کاسته شود .آثار گوته از نازک اندیشی های وی آکنده و لبریزاست . هرچه هست با مطالعه آثار گوته ، نظیر گوتر ، ورتر ، ایفی ژنی ، اگمونت ، نغمه های رومی ، فاوست ، دیوان شرقی و غربی ، خواننده مکررا اورا تحسین خواهد کرد .

آنچه گوته همواره در سرمشق خود ، حافظ مشاهده می کند و مورد ستایش قرار می دهد ، همانا زنده دلی است . شکل متعالی زنده دلی ، شوخ طبعی است یا همان چیزی است که ما در مورد حافظ به رندی تعبیر می کنیم . ویژگی بارز دیوان نیز این است که گوته در این اشعار جاویدان ، در قالب نوعی کمدی الهی ، به والاترین شکل شوخ طبعی دست می یازد . این شوخ طبعی بازتاب احساس آزادی باطنی انسانی اندیشه گر است که توانایی آن را دارد که عشق به دنیا و چیرگی بر آن را به هم پیوند بزند . این شوخ طبعی بر اساس ماهیتش مفهومی دوگانه است ، درست مانند وسیله ابزار آن یعنی خنده ، با هرخنده در آن واحد هم به دنیا تبسم می کنیم و هم آن را به سخره می گیریم . علاقه به دنیا و توان دل بر کندن از آن ، دو احساس شادی بخش هستند که ابتدا با یکدیگر به رقابت بر می خیزند  تا سر انجام صلح جویانه باز با هم یکی شوند . پس ماهیت شوخ طبعی به بیان رند شیراز :

 غلام همت آنم که زیر چرخ کبود                  زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزادست

این گونه است که گوته در آینه جمال حافظ تصویر خودرا می بیند و رند شیراز را برادر دو قلوی خویش خطاب می کند و هوای آن را در سر می پرورد که با وی به رقابت بر خیزد .

 

 

 

گوته و شیفتگی وی به حافظ  :

 

گوته با آن شهرت جهانی ، شیفته خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی می شود. بر او رشک می برد و غبطه می خورد . با شهامت سر تحسین فرود می آورد . نام حافظ را مکرر بر زبان جاری می سازد شاید با بازگویی نام معجزه آسای حافظ به جام ازلی کلام دست یابد و همچون او غزلسرایی کند .

گوته در تکرار نام و یاد این شاعر ایرانی سر از پا نمی شناسد ، اما در می یابد کلامش نارساست . واژه ها قادر نیستند ارزوهای قلبی وی را در این باره آشکار سازند . عبارتها نمی توانند گوته را تسلی بخشند . از سر عجز ، واژه ها و عبارتهای دیگر را جستجو می کند اما ، حکایت همچنان باقیست . دیوان شرقی گوته تلاش خستگی ناپذیر همراه با ذوق و شوق تحسین بر انگیز این شاعرآلمانی رانشان می دهد . « گوته » با همه ی هوشمندی ، خلاقیت سر آمدی و نو آوری های بی نظیرش ، آرزومند است از حافظ ، شاعر ایرانی تقلید کند :

حافظا آرزو دارم از سبک غزل سرایی تو تقلید کنم . همچون تو ، قافیه بپردازم و غزل خویش را به ریزه کاریهای گفته ی تو بیارایم . نخست به معنی اندیشم و آن گاه لباس الفاظ زیبا بر آن بپوشانم .

هیچ کلامی را دوبار در قافیه نیاورم مگر آنکه با ظاهری یکسان ، معنایی جدا داشته باشد . آرزو دارم این دستورها را با کار بندم تا شعری چون تو ، ای شاعر شاعران جهان سروده باشم . ای حافظ ، همچنان که جرقه ای برای آتش زدن و سوختن شهر امپراطوران کافیست ، از گفته شورانگیز تو چنان آتشی بر دلم نشسته که سراپای این شاعر آلمانی را در تب و تاب افکنده است . تقلید آن هم برای گوته نابغه ی شهیر آلمانی از حافظ شاعر غزلسرای ایرانی ، آرزویی بزرگ است . با بازگویی این آرزو ، گوته خود را به سر منزل مقصود یعنی چشمه ی فیاض شعر می رساند . بخوانید جملات گوته را که وی در نوامبر 1814 به شیوایی چنین سرود :

ای حافظ ، سخن تو همچون ابدیت بزرگ است ، زیرا آن را آغاز و انجامی نیست.کلام تو همچون گنبد آسمان ، تنها به خود وابسته است و میان نیمه ی غزل تو با مطلع و مقطعش فرق نمی توان گذاشت ، زیرا همه ی آن در حد جمال و کمال است .  طبعت برای نغمه سرودن و گلویت برای باده نوشیدن و دلت برای مهر ورزیدن آماده است .ای طبع سخنگوی من ، اکنون که از حافظ ملکوتی الهام گرفته ای ، به نیروی خود سرایی کن و آهنگی ناگفته پیش آر ، زیرا امروز پیر تر و جوانتر از همیشه ای .

 

گوته و تاثیر پذیری از حافظ :

 

حافظ نمادی از اندیشه و هویت اسلامی و ایرانی است . او لسان الغیب است و علاوه بر رابطه وثیق و عمیق با قرآن کریم و ادراکات وحیانی اش ، درک و احساس او به گونه ای است که غیب وجود مردم و فرهنگ ایرانی در او ظهور پیدا کرده است . او مراد نادیدنی مردم ایران است و هر ایرانی ، بخش نامشکوفی از حافظه فرهنگی خود را در آن کشف می کند .

چه کسی فکرش را می کرد که حافظ که در نیمه راه اولین سفرش وحشت زده و هراسان به سوی کاشانه خود بازگشت ، روزگاری آن چنان جهانی شود که شیفتگی بسیاری از نخبگان جهان و از جمله «گوته » آلمانی را بر انگیزد.

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت        رخت بر بندم و تاملک سلیمان بروم

سالها پیش ، وقتی « باد صبا » از شرق می وزید و بوی خوشی را در فضای لامتناهی پراکنده می ساخت ، « ولفگانگ فن گوته » در سرزمین سبز « آب مقدس »  ( شهر وایمار[1] ) نشسته بود و به سوی مشرق عالم و به منظره پر رمز و راز طلوع خورشید شرق خیره مانده بود . معلوم نیست بر آن پیرمرد هفتاد وچند ساله چه ها گذشت که شیدای شنیدن « سخن آشنا » از زبان دلنشین  « دیار آشنا » ای شد که نه هم وطنش بود و نه هم زبانش . اما سخن او پس از  5 قرن ، هنوز آشنا و تازه می نمود .

بوی خوش توهر که زباد صبا شنید                         از یـــــار آشنا ، سخن آشنا شنید

پانصد سال پیش از آنکه « گوته» نوای دلنشین حافظ را بشنود ، آن مرد شوریده حال در شیراز می زیست و برای « بر افشاندن گل » و « در انداختن طرحی نو به تمامیت جهانیان همفکر خود چشم دوخته بود . حافظ نیک می دانست که نمی تواند بدون یاری همدلانه مردم بلاد دیگر « سقف فلک » را بشکافد و طرحی نو  در اندازد . او دانسته بود که « لشگر غم » را ، جز با مدد « همدلی » نمی توان از بنیاد بر انداخت .

اگرغم لشگرانگیزدکه خون عاشقان ریزد                  من وساقی براوتازیم وبنیادش براندازیم

حافظ در پی جهانی آکنده از تفاهم و همدلی بود و بارها از کج فهمیهای زمانه خود نالیده بود و روز خرم و خوبی را ارزو می کرد که از این منزل ویران – جهان سرشار از سوء تفاهمها و دشمنیها – به سوی غایت     « جانانه اش » رود . آنچنان که با دلتنگی و به کنایه سروده بود .

سخندانی وخوشخوانی نمیورزنددرشیراز                 بیاحافظ که تاخودرابه ملک دیگراندازیم

برای جهانی شدن ایده « در انداختن طرحی نو » حافظ اندیشه می کرد که باید به سفر بپردازد . سفر حافظ ، ناگفته پیداست که سفری است به منظومه بی مرز انسانهایی که باید دست در دست همدیگر می دادند و سقف فلک را با طرحی نو می شکافتند . اما حافظ در دومین تجربه سفر جغرافیایی خود نیز ، حتی تا نیمه راه ، ناتمام ماند ، از « مهیمن » بزرگوار خویش خواست تا او را به رفیقانش بازگرداند .

من ازدیارحبیبم نه از بلاد غریب                           مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم

بدین ترتیب آن شوریده حال ، به شیراز بازگشت و در دیار « حبیب » گوشه عزلت اختیار نمود و از آن پس به جای آنکه همچون « سعدی » به جهانگردی بپردازد ، « جهان » را به خانه آورد . او به جای سفر به طول جغرافیایی جهان ، به سفر بزرگی در عرض انسانی و بشری همت گماشت که پس از سالها و قرنها هنوز ادامه دارد و همواره قلب و جان آدمیان شیفته را در می نوردد و با آنان  هم آوایی می کند .

حافظ در زمان خویش ، بذری کاشت و فارغ از اینکه آن بذر کی « بر » می دهد ، به آینده چشم دوخت .

تادرخت دوستی کی بر دهد                            حالیا رفتیم و بذری کاشتیم

پانصد سال از روزگار « حافظ » گذشت تا بالاخره « گوته » مانند معدودی دیگر از اندیشمندان پیش از خود ، اورا کشف کرد و دریافت که گنج بزرگی را پیدا کرده است . « گوته » 75 ساله بود که تنها متن ترجمه شده « دیوان حافظ » رادید و آن را با اشتیاق مطالعه کرد . دیوان حافظ را « جوزف هامریور گشتال » در سال 1814 به آلمانی ترجمه کرد و موجب بزرگترین اتفاق در علم ادبیات مقایسه ای گردید .

همانطور که اشاره گردید آشنایی گوته با حافظ در سال 1814 ؛ یعنی در 75 سالگی و از راه ترجمه خاور شناس اتریشی « فون هامریور گشتال » صورت گرفت . مطالعه همین برگردان نه چندان دقیق و کامل از غزلیات حافظ ، آن چنان شور و شوقی در دل گوته سالخورده به وجود آورد که اورا بر آن داشت تا اشعاری به شیوه این شاعر سترگ و ژرف اندیش بسراید ؛ شاعری که گوته جوهر شعر شرقی را در وجود او می بیند .

اشعار موجود در « حافظ نامه » ؛ یعنی بخش دوم از دوازده بخش منظوم  « دیوان شرقی – غربی » نشان دهنده آن است که گوته چه سان شیفته حافظ بود وچه اندازه برای این شاعر بزرگ ارج و اعتبار قائل می باشد . گوته در آیینه جمال حافظ تصویر خویش را به وضوح مشاهده می کند . در عالم خیال این احساس به گوته دست می دهد که زمانی در وجود حافظ زندگی می کرده است .

از این رو همان گونه که در برگردان شعر « بیکرانه » مشاهده می نماییم ، حافظ را همزاد خویش می نامد :

« تو بزرگی ؛ چه ، تورا نقطه پایانی نیست / بی سر آغازی نیز ، قرعه فال به نام تو زدند ./ شعر تو دوار است ، همچنان ستاره سیارست /  مطلع و مقطع آن یکسان است / و آنچه در فاصله این دو همی هست عیان /عین آنست که در اول و در پایان است / تو همان چشمه شعری که روان است از آن / نغمه شوق و سرور همچو موج از پس موج / و لبانت هر دم هوس بوسه دلدار کند / غزلی دلکش از سینه تو می تراود بیرون / و گلویت که عطشناک مدام جرعه ای می طلبد / و دلی داری نیک که پراکنده کند ومهر و صفا / گو جهان یکسره ویران گردد ./ حافظا با تو و تنها با تو / خواهم اکنون به رقابت خیزم ،/ شادی و رنج از آن ما باد / این دو همزاد و شریک / عشق ورزی و باده نوشی نیز / فخر من باد و هستی من باد / اینک ای شعر به پا کن شرری / گشت ایام ندارد اثری ، هر زمان تازه تری ».ویژگی دوم از این هم فراتر می رود . گوته نه تنها در آیینه جمال حافظ تصویر خویش را می بیند ، بلکه در شعر و شاعری نیز اورا مرشد و مرادی می داند که مایل است با وی به رقابت بر خیزد .به این ترتیب می توان حافظ را سرمشق گوته برای سرودن شعر در دوران سالخوردگی به حساب آورد .گرچه گوته سالخورده در شعر حافظ به دیده یک سر مشق و غنا بخش می نگرد ، لیکن در انتخاب سبک دیوان به گونه ای معکوس عمل می کند ؛ چون آنچه گوته از ماهیت سبک شعر حافظ برداشت می کند ، با ذهنیت هنری او - این پرورش یافته مغرب زمین و مکتب کلاسیک - در تضاد است ، آن را نوعی  « بی سبکی » می انگارد . گوته بر اساس این پندار در بخش « یادداشتها و توضیحات »  می نویسد  :  

« این شیوه ای است که بی محابا والاترین و فرومایه ترین تصاویر را در هم می آمیزد و برای آنکه تاثیرات شگرفی بیافریند ، ناهمگونیها را در کنار یکدیگر می چیند ، مارا در یک چشم به هم زدن از این جهان خاکی به آسمان ها پرواز   می دهد و از آنجا به این خاکدان بر می گرداند و بر عکس .» بنابراین آنچه گوته به عنوان سر مشق برای اشعار دیوان انتخاب می کند ، تصویر متضادی است از دنیای شعری خود او و درست همین امر تاثیری دگرگون کننده بر وی می گذارد و در واقع از این کلاسیست بزرگ یک رمانتیست بزرگ می سازد . با این خصوصیت سوم مارا به ویژگی دیگری راهبری می کند . گوته پس از آشنایی با این تصویر متضاد ، به آنچه که حافظ آموخته است قناعت نمی ورزد ، بلکه احساس می کند که این چهره های سه گانه ؛ یعنی « همزاد » ، « مراد »  ، « رقیب » او را به مبارزه می طلبند و این مبارزه جویی قدرت خلاقه او را بیدار می کند ووی رابر آن میدارد که بکوشد تا به دنیای خیال انگیز و شاعرانه حافظ گام نهد و در آن فضای ملکوتی « نغمه های شوق و سرور » بسراید .

با اندکی تامل در سبک دیوان در می یابیم که از پشت نقاب شرقی آن ، سبک آزاد شعر گوته در دوران جوانی قابل تشخیص است ، سبکی که گوته در سالخوردگی بار دیگر به سراغ آن می رود و با الهام گرفتن از حافظ آن را به اوج کمال می رساند ، پس حافظ نه تنها همزاد ، مراد و رقیب این شاعر بزرگ آلمانی است ، بلکه شعر حافظ را نیز می توان « پیش فرم » اشعار گوته در دیوان شرقی – غربی به شمار آورد . گوته خود در این باب می سراید :

« سخن را عروس نامیده اند

واندیشه را داماد

قدر این پیوند را آن کس می شناسد

که حافظ را بستاید »

این سروده گوته ، آشکارا به این بیت حافظ اشاره دارد :

کس چوحافظ نگشوداز رخ اندیشه نقاب                     تاسرزلف سخن رابه قلم شاه زدند

این سبک آزاد قبل از هر چیز در به کار گیری عناصر نثر در شعر خلاصه می شود ؛ یعنی در آمیزش جاندار نظم و نثر که به واسطه آن شعر هم به زندگی نزدیک تر می شود و هم گستره درونی پیدا میکند .

این سبک ضمن آنکه خود آگاه ، بی پروا، روزمره و هزل آمیز است ، غنی ، والا و لطیف نیز هست و نه تنها قادر است به کمال و تعالی دست یازد ، بلکه حتی مانند لهیبی سر بر می کشد ، لهیبی که در کوره آن ، زبان نثر به وسیله ای برای آفرینش والاترین شعرها تبدیل می شود . در واقع می توان گفت که گوته به هنگام تصنیف دیوان در اندیشه دفاع از خویش در حوزه شعر غنایی بوده است . برای هر ایرانی غرور آفرین و مایه مباهات است که گوته از سوی یک شاعر پارسی گوی بر انگیخته می شود تا بار دیگر این « فرم آلمانی » مورد استفاده اش در آثار دوران جوانی اش برود .

گوته در اشعار حافظ به شکلی مطلوب و آرمانی برای سرودن شعر در دوران سالخوردگی خویش می نگرد  ، شعری که در آن حکمت و شباب به زیباترین وجهی با یکدیگر پیوند خورده اند . در مفهوم سالخوردگی ، تعمق ، تفکر و تعقل نهفته است و در مفهوم شباب گرمی ، حیات و شور عشق ؛ تسلیم مصداق این یکی است و چیرگی مصداق دیگری ، این دو در « شعر خیال انگیز » که همان شکل مطلوب و آرمانی شعر است ، در هم آمیخته اند و این درست همان برداشت است که گوته از شعر همزاد ایرانی خود داشته است . عنصر اصلی اشعار دیوان    شرقی – غربی را دیگر نه قالب و حدود و ثغور ، بلکه آنچه بی حد و مرز است تشکیل می دهد .  

پس دیوان شرقی – غربی حاصل فرار یک رمانتیست از واقعیت حال به سرزمین رویایی گذشته نیست ، بلکه فرار از فریب ظواهر بی ثبات به حقیقت جاودانه   پدیده های اولیه حیات است ، بدین معنی که آنچه را که باقی است ، در آنچه که فانی است مشاهده و تمام اشیای موجود در جهان را به عنوان تمثیلی از جاودانگی تفسیر کنیم ، جوهر هنری سبک دیوان هم در همین نوع برداشت و عملکرد نهفته است .

به گفته گوته « آن گاه که هنر در برابر شی بی تفاوت و خود کاملا مطلق می شود ، هنر والا شکل می گیرد » . به دیگر سخن ، هنر سبک دیوان در این است که اشکال هزار چهره این جهان را به کمک قدرت تخیل بر می نمایاند و آنچه را که به ظاهر بی اهمیت به نظر می رسد ، به طرز معجزه آسایی پراهمیت جلوه می دهد . دیوان دارای سبک شاعرانه است که می توان آن را نوعی « بافندگی ذهنی »  به شمار آورد و از این رو شعری بسیط ارائه می دهد که هدف اصلی آن دست یازی به روابط معقولی است که به واسطه آنها صور این جهانی به طور سلسله وار بهم پیوند می خورند .اما چرا گوته بر آن شد تا به تقلید از حافظ بپردازد ؟ 

پاسخ به این پرسش را از زبان نیچه می شنویم : « نوابغ بر دو دسته اند ، یکی آنکه اصولا بارور می کند  و خواستن این است که بارور کند و دیگری آنکه  علاقه ای وافر به بارور شدن دارد .»

از گروه نخست پیش از هرکس نامهایی چون حافظ و شکسپیر به ذهن متبادر می شوند و از گروه دوم به حتم نام گوته در صدر قرار می گیرد . اشعاری که گوته به سبک و سیاق شعر یونان باستان سروده ، بهترین گواه این ادعاست . در واقع حضور عنصر یونانی در روح و روان گوته موجب شیفتگی او نسبت به فرمهای یونانی بوده است ، اما گوته به این خاطر از این قالبهای شعری کهن استفاده کرده ؛ که در این کار نوعی احساس « شوق وصال » به وی دست می داده  داده است .

گوته در واقع نابغه ای است با ویژگیهای جنس مونث که در نتیجه بارور شدنهای مکرر به باشنده ای غول آسا بدل شده ، آن سان که گویی کل جهان هستی را یک جا فرو بلعیده است . در واقع « وابستگی متضاد و چند موضوعی از خصوصیات غزلهای حافظ است و این خود موجب می شود تا وسعت معنا و فهم ، بیشتر از شعری باشد که گفته می شود .»شیدایی حاصل از مطالعه اشعار حافظ ، چنان اثر گذار بود که « گوته» را مشتاق کرد که در سن 75سالگی به یادگیری زبان فارسی بپردازد تا بتواند حافظ را  بی واسطه تر بخواند . بدین ترتیب آن پیرمرد 75 ساله ، شاگرد غمزه های مکتب آن « مسئله آموز صد مدرس » شد . با آنکه حافظ در نگارش داستان پرشور شیدایی و بازگفتن حدیث عشق ، از حجاب زبان نیز در گذشته بود :

یکی است ترکی وتازی دراین معامله حافظ                  حدیث عشق بیان کن بدان زبانکه تو دانی

شاید به راستی « گوته » نیز آن گونه با حافظ زیسته و مغازله ( غزلسرایی ) کرده است که خود تجربه نموده :

من این حروف نوشتم چنانکه غیرندانست                    تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تودانی

سرانجام گوته با تاثیراتی که از حافظ گرفت ، نام دیوان خود را در سال 1817 انتشارداد « الدیوان الشرقی و الغربی » گذاشت و احساس حیرت آور خود نسبت به شعر فارسی را به نمایش گذاشت . این کتاب که فصول مختلفی با عناوین :  « حافظ نامه  » ، « عشق نامه » ، « رنج نامه » ، « زلیخا نامه » ،  « تیمور نامه » و ...  دارد ، به روشنی از حافظ و فرهنگ شرقی او الهام گرفته و به انعکاس تلقی گوته از نوع مسلمانانی و اعتقادات اسلامی صادقانه حافظ می پردازد . بســیاری معتــقدند کتاب « گوته» آن چنان از نام و ذکر یاد حافظ مشحون است که انگار فکر می کنی گوته برای نوشتن آن ، مستقیما از حافظ یاری جسته است . آن گونه که خود بارها دیوان شرقی – غربی را حاصل عمر خویش توصیف نموده است . در حقیقت ، گوته تنها از ساقی معرفت ، یک چیز بیشتر نمی خواست .

  قدح پرکن که من ازدولت عشق                       جوانــــبخت جهانم ، گرچه پیرم

گوتــه با معرفــی حافظ نه تــنها ادبیــات قــرن هجدهم اروپـــا را تحــت تاثیر قــرار داد ، بلــکه زمینه ساز خلق آثار بسیاری در قرن 19 و 20  شد . شمار کمــی از مفــسران از اینکه گوتــه را در زمــره اعجوبــه های عــالم ادبیــات قرار دهند امتــناع می ورزند ؛ زیرا به نظر اینان آثــار او بیــش از انــدازه خود ، زندگینامه دارند و به هیچ روی منعکس کننده عظمت روح صاحب اثر – یکی از شروطی که لونگینوس برای تعالی اثر ادبی قائل است – نیستند . لکن بیشتر منتقدان به ستایش از گوته پرداخته اند .

از جملــه هانیــریش هاینه می گویـد که « طبیعــت می خواســت تــصویر خــود را تماشا کند و گوتــه را آفرید . » ماتــیو آرنولــد او را حکــیم تــرین مرد اروپا ... طبیب عصــر آهن می نامــد  و معتقــد است که گوتــه با ذوق تــرین ادیبــی است که تا کنون جهان شناختــه است و « هرمــان گریم » حرف آخــر را در توصــیف گوته می زند و او را « بزرگترین شاعر همه ملل و همه اعصار » می خواند .

 

   اهمیت موضوع    

 

تا ایــن زمان ؛ تا سال 1814 ، « شرق » برای گوتــه گریزگــاهی برای فـــرار از آشفتـــگی و هرج و مــرج اروپــا و ناراحتــی روحــی همه مردم ایــن ســرزمین ، بــیش نبود. گوتــه و بسیــاری از متفــکران و ادبــای اروپــا و به ویژه آلمان ، رو به سوی مشــرق زمین برده بودنــد تا مــگر در عالم خیــال ، کشور و عصــر خویــش را تــرک کنند و به سرزمیــنی که بـــوی صفــا و آرامــش روحــانی می دهد قدم گذارند. در ایــن دوره ، خستـــگی روحــی و آشفتــگی اجتمــاعی در اروپــا به حــد اعــلای خود رســیده بود . همگــان فرســوده و نگــران و افسرده بــود و مثــل امروز ، هیچ کــس از فــردای خویــش خبــر نداشت . تــوده های اروپــایی کــه انقلاب کبیــر فرانــسه و جنــگهای ان ، ایشان را از خواب کهــن بر انگیخته بود ، به طور مبهم احســاس مــی کردند کــه در آستــانه تحول اجتمــاعی بسیـــار بزرگی به سر می برنــد ، ولی این احســاس برای ایشــان چــیزی جــز آن ناراحتــی و اضطراب که لازمــه ی این قبیــل دورانهــای حــدفاصل مراحــل مختلف تمدن بشـــری است به همـــراه نداشـــت  متفکـــرین طبعــا از این اضطراب روحــی ، بیش از تــوده ها سهم داشتند و همــین روح خستـــگی و فرسودگی بود که در عـــالم ادب ، یکــی از عوامــل بــزرگ پیــدایش رمانتیــــسم و قهرمانان حساس و نومید و افسرده آن گردید .

چنـان که گفتـه شد ، تا این هنگــام ، مشرق زمیــن و ادب و فلسفـــه آن بــرای گوته و بسیاری دیگر از متفــکران اروپــایی به منزلــه « تریــاک » یا  « گریزگــاهی » بیش نــبود . گوته که در این زمــان در منتهــای اشتــهار خویــش بود و گذشــته از احراز بزرگتــرین مقامــات سیــاسی و اجتمــاعی ، از شــهرت و افتخــاری فراوان در همــه اروپــا بهره داشــت ، از مشـــرق زمــین و تجلیــات هنــر و فرهنــگ آن چیــزی جــز وسیله دوری از حقــایق مــادی نامطبــوع دنیــای غرب نمی خواست .ولــی دوران این کــناره روی و سفرخیــالی و آســان او به دیار شرق در سال 1814 ، در حالی که گوته و اروپا یکی از آشفـــته تــرین سالهای عمر خویــش را می گذرانیدنــد ، به پایــان رسید و دوران تازه ای برای گوته آغــاز شد ؛ زیرا این سال بود که « کوتــا » کــتابفروشی که ناشر آثار گوته بود ، برای وی دو جلــد کتاب فرسـتاد که اخیرا توسط « هــامر » از زبان فارسی ترجمه شده و در شهر وین در اتریش به چاپ رسیده بود .عنوان کتاب  « دیوان » غزلیات محمد شمس الدین حافظ ، شاعر ایرانی بود . گوته این کتــاب تازه را با مـیل و اشتیاق پذیرفـت و مثل آثــار ادب شرق ، بــه خواندن آن پرداخت . ولی هنوز صفحه ای چند از آن نخوانده بود که بی اختیار« بانگ تحسین سر داد » و خواندن کتاب را از نو آغاز کرد ؛ زیرا به گفته خودش ، ناگهان دریافت که « با اثری روبرو شده که تا آن روز نظیر آن را ندیده است » .

روز هفتم ژوئن 1814 که گوته برای نخستین بار در دفتر خاطرات خود نام حافظ رابرد ، در زندگانی وی روزی بسیار بزرگ بود ؛ زیرا گوته در این روز آن  « جام  جم » را که سالها دل از او می طلبد یافت ؛ یعنی ره به دیوان حافظ برد که به قول نیچه « اعجاب واقعی هنر بشری » است و این اعجاز ادب شرق او را دیوانه خود کرد . حافظ برای گوته دنیایی تازه ، روحی تازه ، شوق و حالتی تازه به ارمغان آورد . او را با روح واقعی شرق با جمال فلسفه و ذوق حکمت ایران آشنا کرد . آن شرابی را در پیمانه شاعر آلمانی ریخت که به تعبیر زیبای  نیچه : « سرمست کننده خردمندان جهان است ». گوته خود در وصف این جاذبه شگرف ، می نویسد :   « ناگهان با عطر آسمانی شرق و نسیم روح پرور ابدیت که از دشتها و بیابانهای ایران می وزید آشنا شدم و مرد خارق العاده ای را شناختم که شخصیت شگرف او ، مرا سراپا مجذوب خویش کرد  » . گوته دیوان حافظ را خواند و از ورای ترجمه هامر که غالبا نارسا وگاه نیز غلط بود ، بهتر از همه معاصران خود و بیش از بسیاری از هموطنان حافظ به عظمت روح لسان الغیب پی برد .

زیرا روح او با حافظ بسیار نزدیک بود . او نیز مثل حافظ جمال پرست و حقیقت دوست بود و همچون او تا روز آخر، زندگی را ستود و آنچه را که روزگار به او داده بود با نظر قبول و رضا پذیرفت . او نیز همیشه کوشید تا مثل حافظ به روح معنی هرچیز بنگرد و هر آنچه زیبا است جمال ایزدی ببیند و ستایش کند .

گوته در این تصویر ، عینا قیافه خود را منعکس دید ؛ زیرا او نیز به قول خود « مثل شاعر شیراز ، تا روز گار کهنسالی ، جوانی و زیبایی و نور و خورشید را ستود و در عطر گل و نغمه بلبل و شور عشق ، جمال خدا را نگریسته بود » . در عین حال ، او نیز همچون حافظ در دورانی که از هر سو سیل خون روان بود ، هرگز آرامش فیلسوفانه خویش را از دست نداد و حتی پیش از آنکه با حافظ شیراز آشنا شود ، این پند او را کار بست که :

به گوشه ای بنشین سرخوش وتماشاکن             زحـــادثات زمـانی رخ شکردهـنی

و چنانکه در یکی از قطعات « رنج نامه » و « ساقی نامه » دیوان خود ، اعتراف می کند ، راز دل از ریاکاران و خود پرستان پوشیده داشت و با جام می خلوت گزید به مصداق آنکه :

به روزواقعه،غم باشراب بایدگفت                  که اعتمادبه کس نیست درچنین زمینی

یک وجه شباهت دیگر بین حافظ و گوته که شاعر بزرگ آلمانی بارها از آن نام می برد ، مبارزه با ریاکاران دین است. گوته نیز مثل حافظ پیوسته از تنگ نظری سالوسان روحانی نما در عذاب بود و با آنان می جنگید . این نکته مخصوصا در   « رنج نامه » دیوان وی به خوبی پیداست .

در تابستان 1814 ، گوته گوشه عزلت برگزید برای آنکه تنها با حافظ شیراز خلوت کند . در همه این مدت ، گوته سراپا غرق در دریای حکمت و سخن حافظ بود . هر غزل او را یکبار و دوبار و ده بار خواند ، تا آن حدکه نه تنها با روح و فکر حافظ بلکه با طرز بیان وی آشنا شد و چنان با استعارات و تشبیهات او خو گرفت که بعدها در بسیاری از قطعات دیوان ، سخن وی را با همان صورت اصلی تکرار کرد ، بی انکه گاه خود بدین نکته متوجه باشد .اواخر تابستان بود که در دفتر خاطرات خود نوشت : « دارم دیوانه می شوم اگر برای تسکین هیجان خود دست به غزلسرایی نزنم ، نفوذ عجیب این شخص  خارق العاده را که ناگهان پا در زندگانی من نهاده تحمل نمی توانم کرد » .از این زمان بود که اندک اندک به سرودن قطعات و اشعاری پرداخت که خود در آغاز ، قصد جمع آوری آنها را نداشت ، ولی بعد که تعدادشان رو به فزونی نهاد ، فکر آفرینش یک « دیوان آلمانی » در سر شاعر پدید آمد و از آن پس وی به    گرد آوری این قطعات همت گماشت.هنگام سفر به دره « دراین » گوته به این فکر افتاد که در عالم خیال به کشور حافظ سفر کند و دیوان خویش را ارمغان این سفر روحانی قرار دهد . از آن پس وی خود را مسافر دیار شرق پنداشت و قسمت اعظم قطعات « دیوان » را با این تصور سرود که با « کاروانهای مشک و ابریشم » سفر می کند و از  « کوره راههای ناهموار » به سوی شیراز می رود و به گوش خویش می شنود که « راهنمای سفر ، ترانه شور انگیز حافظ را می خواند ». خودش در این باره می گوید : « آهنگ سفر شیراز کردم تا این شهر را مترلگه ثابت خویش قرار دهم و از آنجا چون اتابکان و امیران فارس که هرچند یک بار به عزم سفرهای جنگی رو به اطراف می کردند ، گاهگاه راه سفرهای کوچک در پیش گیرم و باز به شیراز خودم برگردم .»

قطعات مختلف دیوان ، هریک به اقتضا و مناسب حوادثی کوچک یا بزرگ ، سروده شده اند که طبعا همه این حوادث در خاک آلمان می گذرد ، ولی گوته اغلب آنها را وقایع سفر خیالی خویش به سرزمین حافظ می شمارد تا بتواند در وصف آنها آن چنان سخن گوید که حافظ شیراز یا مسافری که از دیار غرب رو به ایران آورده است در این مورد پس از آنکه با قطعه  « خفته » یا ( اصحاب کهف ) تعداد قطعات کتاب به 50 رسید ، گوته درصدد بر امد که مجموع آنها را به رسم شعرای ایران ، « دیوان » نام بگذارد و با این نظر به عنوان مقدمه دیوان ، قطعه « هجرت » را ساخت تا ان را مظهر « هجرت » خویش به سوی مشرق زمین قرار دهد . در این زمان بود که وی برای نخستین بار ( 14 سپتامبر 1814 ) در دفتر خاطرات خود از « دیوان آلمانی » نام برد و نوشت :

« می خواهم این دیوان را به صورت آیینه دنیا یا جام جهان نما در آورم و در آن ، شرق و غرب را در کنار هم به بینندگان نشان دهم .» اندکی بعد ، در همین مورد نوشت : « به ساختن جام جمی مشغولم که با آن با وجود زاهدان ریایی ، دنیای ابدیت را عیان خواهم دید و ره به آن بهشت جاودان که خاص شاعران غزلسرا است خواهم برد تا در آنجا در کنار حافظ شیراز مسکن گزینم ».

در سال 1836 پس از مرگ گوته ، چندین قطعه تازه در یادداشتهای خطی او یافت شد که مربوط به دیوان بود ، ولی گوته قسمتی از آنها را بعد از نشر دیوان سروده و قسمتی دیگر را که قبلا سروده شده عمدا منتشر نکرده بود ( مانند قطعه معروفی که درآن به « صلیب » و موضوع تثلیث در دین مسیح حمله می کند ) .

قطعه شیوا و دلپسندی که در آن ، گوته، حافظ را کشتی بزرگ و خود را تخته   پاره ای ناچیز می شمارد و   می گوید :

« حافظ چگونه می توان با تو لاف همسری زد » . از همان قطعاتی است که بعد از مرگ وی به « دیوان » افزوده شده . برخی از این قطعات نیز بعدا از سایر آثار گوته ، ضمیمه « دیوان شرقی » که بیشتر آنها مناسبت داشته ، شده است .« دیوان شرقی – غربی » که خود گوته نام عربی  « الدیوان الشرقی للمولف الغربی »  را بر آن نهاده بود ، از آغاز انتشار خود تاکنون ، یکی از عالی ترین آثار تغزلی زبان آلمانی شناخته شده و به عنوان یک شاهکار ادبی شهرت و اهمیت جهانی یافته است . « دیوان شرقی » تاکنون به اغلب زبان های مهم جهان ترجمه شده و گاه به هر زبان چندین بار ترجمه و تجدید چاپ شده است .

 

 

 

 

 

 

 

 

نتیجه گیری و جمع بندی  :

 

با آنکه گوته پروایی نداشت که بزرگان عرصه ادب الهام بخش او باشند ، اما هیچگاه در طول زندگی مقلد محض نبوده است . آنچه به ظاهر تقلید می نماید الگو برداری به معنای واقعی کلمه نیست ، بلکه گوته نکته ای غیر خودی را بر می گزیند و آن گاه در ذهن و زبان خود بدان شکل مانوس و مورد نظر خویش را     می دهد.

گوته خود به نحوی فعالیت هنری اش را در این سطور خلاصه می کند :

همیشه تنها آنچه را به رشته تحریر در آوردم که احساس می کردم و بدان باورمند بودم . / به این سان ای عزیزان خود را تکه تکه می کردم / و همواره باز به همان هیئتی در می آمدم که بودم .

آنچه گوته همواره در سرمشق خود ، حافظ مشاهده میکند و مورد ستایش قرار می دهد همانا زنده دلی است شکل متعالی زنده دلی ، شوخ طبعی است یا همان چیزی است که ما در مورد حافظ به « رندی » تعبیر می کنیم . ویژگی بارز دیوان نیز این است که گوته در این اشعار جاویدان در قالب نوعی کمدی الهی ، به والاترین شکل شوخ طبعی دست می یازد  که گوته تشخیص می دهد که بزرگترین نوآوری حافظ ، جدانکردن جنبه های غیر روحانی از جنبه های روحانی آن است و این گونه است که گوته در آیینه جمال حافظ تصویر خود را می بیند و رند شیراز را برادر دوقلوی خویش خطاب می کند و هوای آن را در سر می پروراند که با وی به رقابت بر خیزد .

در خاتمه بایستی گفت که حافظ و گوته مظهر تجلی گفت و گوی میان شرق و غرب بوده اند . سخن گفتن از این ادیبان گران قدر نه فقط تکریم دو هنرمند بلکه سخن گفتن از همدلی و همزبانی باید توصیف کرد که در دو عصر و دو سرزمین متفاوت روی داده است .شعر عرصه گفت و گو است . همزبانی در شعر تجلی می یابد ولی در شعر متوقف نمی شود و عرصه ی اندیشه ، رفتار و عمل اجتماعی را می پیماید .

 

 

 

 

کلید واژه :

 

حافظ   ،   گوته  ،  دیوان شرقی  -  غربی   ،   همزاد   ،   تاثیر پذیری .

 

 

چکیده :

 

گوتـــه یکی از بزرگان ادب مغرب زمین می باشـــد که آثــــار او را همه غربیـــها   ستوده اند . اما این شخص با خواندن دیوان حافظ متحول می شود و سعی می کند با یاد گرفتن زبان فارسی بیشترین حظ را از دیــوان حافظ ببرد و به تقلید از حافظ شعر می گوید و نام اثر خود را « دیوان شرقی – غربی » می نامد .نگارنـــده دراین مقالـــه بر آن اســـت تا به چگونــگی آشنایی گوتـــه با حــــافظ و عشق ورزی این ادیب به حافظ بپردازد و تاثیر حافظ بر گوته و آثار اورا مـــــورد بررسی قرار دهد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع و ماخذ

 

 

 

 

 

1 – یوهان ولفکانگ  گوته ، « دیوان غربی  - شرقی  » ترجمه کوروش صفوی ، تهران انتشارات مرکز بین المللی گفتگوی تمدنها و نشر هرمس ، جلد اول ، 1380 .

 

2 - « دیوان حافظ » باهتمام محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی ، تهران ، انتشارات زوار ، چاپ اول ، 1369  .

 

3 – دکتر محمد امین ریاحی ، گلگشت در شعر و اندیشه حافظ » ،تهران ، چاپ دوم ، 1374 .

 

4 – دکتر حسنعلی هروی ، شرح غزلهای حافظ ، تهران ، چاپ چهارم ، 1375 .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



[1] در زبان آلمانی قدیم، به آب ساکن (MARI ) می گفتند و از ارتباط آنWIIA  که ژرمن ها برای معانی مقدس آن را به کار می بردند ،کلمه ی «وایمار» یا « آب مقدس» ساخته شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 9:59  توسط مروت محمدی  | 

ساعتی با انشا

ساعتی با انشا

یکی از راه های جذاب کردن کلاس های انشا ،تنوع بخشیدن به آن است .هر چند دبیر باید برای هر جلسه ی کلاس برنامه داشته باشد ،امّا گاهی اوقات بدون پیش بینی فضایی به وجود می آید که می توانیم موضوع جالبی برای کلاس های انشا خلق کنیم .اتفاقی که فی البداهه در کلاس من روی داد و تصمیم گرفتم روند زنگ  انشا ی آن روز را به رشته

تحریر در آورم .

من دبیر مدرسه ی شاهد شهید ثامنی اراک هستم ،مدرسه ی ما در ارتفاع بالاتری نسبت به شهر و در پای کوه واقع شده است ،به طوری که می توان از پنجره ی کلاس بر قسمت عمده ای از شهر نظر افکند .

در یکی از روزهای پاییزی که شهر آلوده ی ما پس از یک روز بارانی ،طراوت وشادابی

خاصی به دست آورده بود و باران آخرین قطره های محبتش را نثار زمین می کرد ،نگاهم ازپنجره ی کلاس به بیرون افتاد .مشاهده ی طبیعت سیراب شده از باران و زندگی

روز مره ی مردم در زیر نم نم باران انرژی مثبتی به انسان می بخشید ،همان لحظه تصمیم گرفتم بچه های کلاس را از مشاهده ی این تصاویر و مناظر زیبا محروم نکنم و کلاس امروز انشا را متفاوت از قبل اجرا کنم و به بچه ها گفتم :«باز موضوع تازه ای داریم ».

از دانش آموزان خواستم تا به مدت ده دقیقه پشت پنجره ی کلاس قرار بگیرند و مناظر اطراف را دقیق نگاه کنند و آنچه را که مشاهده کرده اند به روی کاغذ بیاورند .

                                          «معرفت کردگار

                                          دیدن این عالم است

                                         زنده ی بیدار باش

                                         چشم خریدار باش

                                        خوب جهان را ببین

                                        هر چه ببینی کم است »

                                                                                                  (محمود کیانوش )

شور وشعف بچه ها در مشاهده ی مناظر بیرون ستودنی بود هر چند آنها قبلأ هم از پشت این پنجره به بیرون نگاه کرده بودند ولی نگاه امروز آنها متفاوت از روز های قبل بود ،نگاهی  کنجکاوانه و آگاهانه در انتخاب تصویر و موضوعی بکر برای نوشتن .

پس از پایان یافتن زمان مورد نظر از دانش آموزان خواستم بر سر جای خود قرار بگیرند و به توصیف صحنه ،منظره و تصاویری بپردازند که نظر آنها را به خود جلب کرده بود .سر وصدا و صحبت های اولیه آنها با یکدیگر بیانگر عطش آنان برای نوشتن بود .

                        «بچه ها گرم گفت وگو بودند                  باز هم در کلاس غوغا بود

                        هر یکی برگ کوچکی در دست            باز انگار کلاس انشا بود ».

                                                                                                            (قیصر امین پور )

من هم مانند بقیه شروع به نوشتن کردم ،چون از تماشای مناظر بیرون حس وحالی به من دست داده بود که نمی خواستم یک تماشاگر صرف باشم و دیگر اینکه وقتی دانش آموزان ببینند دبیر هم همراه آنها شروع به نوشتن می کند ،انگیزه ی بیشتری پیدا می کنند .

سکوت لذت بخشی بر کلاس حاکم بود ،تیک های رفتاری بچه ها هنگام نوشتن وفکر کردن جالب بود .یکی خودکار را آرام به سر خود می زد و دیگری بدون آنکه متوجه باشد ،انگشتش را در دهانش کرده بود .

پس از مدتی زمان خواندن انشا فرا رسید .اولین کسی که انشای خود را خواند ،من بودم و دانش آموزان هم نمره ی خوبی به من دادند (شایدمصلحتی بود). پس از آن دانش آموزان مشتاق بودند که زودتر از دیگری انشای خود را بخوانند .

اولین دانش آموز انشای خود را چنین شروع کرد :

«به محض آنکه پشت پنجره قرار گرفتم ،منظره ی پاییزی طبیعت توجه مرا جلب کرد .خواستم از زیبایی واستواری کوه های سر به فلک کشیده بنویسم که نگاهم به برگ های زرد درختان افتاد که به زحمت خود را سوار بر شاخه نگاه داشته بودند ،خواستم این منظره را

توصیف کنم که نگاهم به تک درختی افتاد که برگی بر خود نداشت و دست خالی خود را به طرف اسمان درازکرده بود.دیدم نمی توانم زیبایی افرینش را ان طورکه هست بیان کنم ،بنابراین به این یک بیت که سال گذشته در کتاب فارسی اول آمده بود ،اکتفا می کنم و انشای خود را به پایان می رسانم ».

    به هرجا بنگرم کوه ودرودشت        نشان ازقامت رعناتوبینم

وقتی انشا به پایان رسید ،سایر دانش آموزان هم کوتاهی و زیبایی انشای دوستشان را تحسین کردند ،به نظر شما انشای او چند می شود ؟

دانش آموز بعدی محو تصویری شده بود که حدود دویست متر با کلاس فاصله داشت او از یک« صندوق صدقات » نوشته بود .

«هنگامی که باران و برف می بارد و سرمای آن برای ما در کنار بخاری گرم، لذت بخش است ،عده ای هستند که نیاز به کمک دارند و ما از طریق صدقه دادن و کمک های دیگر می توانیم با دستان گرم خود دست سرد آنان را بفشاریم و محبت را به آنان هدیه کنیم و...».

و دیگری چنین نوشته بود:«من پیر مرد موتور سواری را دیدم که یک گونی بر پشت موتور خود گذاشته بود و آرام در حال حرکت بود . ماشین گران قیمتی از کنار او به سرعت گذشت و مقداری آب به سر وصورت پیرمرد پاشید . پیر مرد همان طور که آرام حرکت می کرد ،بدون نگاه به اطراف به آرامی با دست چروکیده ی خود قطرات آب را از صورتش پاک کرد و دوباره با دست لرزان خود فرمان موتور را گرفت و به راه خود ادامه داد . چیزی که برای من جالب بود ،استرس و عجله ی فرد ماشین سوار و آرامش و حوصله ی پیرمرد بود .»

دانش آموز انشای خود را با این جمله به پایان برد :«به نظر شما کدام یک زندگی آرام تری دارند ؟»

دانش آموز دیگری از آمبولانسی که مریض را حمل می کرد نوشته بود و دیگری از پلیسی که در زیر باران به رفت وآمد مردم کمک می کرد و یکی هم از راننده ای نوشته بود که در زیر باران به تعمیر ماشین خود مشغول بود .

خلاصه موضوعات متنوع و جالبی توسط دانش آموزان کلاس شکار شده بود که هر کدام جداگانه جای بحث بسیار داشت .

می خواهم بگویم گاهی اوقات به جای آنکه ما دنبال موضوع انشا برویم ،خود موضوعات به استقبال ما می آیند ،فقط کافی است کمی با دقت به اطراف بنگریم و هر روز نگاه تازه ای داشته باشیم هر اتفاق ساده ای می تواند یک زنگ انشای به یاد ماندنی برای کلاس ما باشد.

 

                                                       مروت محمدی

                                  دبیر ادبیات و مدرس ضمن خدمت                            

                                                          اراک

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 9:49  توسط مروت محمدی  | 

مقاله ی غمنامه ی سهراب وسیاوش وفرود

به نام او

مضامين مشترك سه غم ي نامه سهراب، سياوش و  فرود

كليد واژه: تراژدي، تقدير، شاهنامه، سياوش،سهراب، فرود

 

چكيده: نويسنده در اين مقاله كوشيده است تا نكته ها، صحنه هاوبعضي مضامين مشترك را در زندگي ومرگ سه تن از پهلوانان محبوب شاهنامه يافته، فرا روي خواننده قرار دهد. در اين ميان به مساَُله ي تقدير كه از ااصول انكار ناپذير تراژدي است، بيشتر پرداخته ومعتقد است كه در مرگ اين سه پهلوان، تقدير حاكميت مطلق را دارد.

مقدمه:

در شاهنامه ي فردوسي داستان ها ووقايعي از زندگي دليران، پهلوانان و بزرگاني را مي خوانيم كه اگر خوب به آنها نگاه كنيم وجوه اشتراك زيادي دارند. پهلوانان جواني چون سهراب، سياوش، فرود،بهرام، سيامك و... مرگ غم انگيزي دارند. در اين ميان مرگ سهراب، سياوش و فرود شايد بي اغراق از همه غم انگيز تر باشد.از آن جا كه داستان اين سه پهلوان  بر خواننده ي ادب دوست وبا ذوق روشن است از ذكر داستان زندگي آنان خود داري ميشود وتنها به فراخور بحث وموضوع، اشاره ي كوتاهي به داستان مي شود.

اصل و نژاد: حماسه بنا به قولي« ستيز نا سازهاست»نيكي وبدي دو روي يك سكه اند كه هرگز آنان رااتحاد واتفاقي نيست. در سراسر زندگي اين سه پهلوان، ايران نور با توران شب در ستيز است وپيوسته دشمن آشتي نا پذير يكديگرند.اتفاقاهر سه ي اين پهلوانان از سوي مادر توراني اند.

سهراب پسر تهمينه دختر شاه سمنگان( شهري در مرز ايران وتوران )است. رستم در يك رويداد، نا خواسته به مرز توران مي رود  ودر شهر سمنگان با تهمينه ازدواجي يك شبه  دارد كه سهراب ثمره ي آن ازدواج است .

سياوش پسر كي كاووس است. مادرش از سوي پدر به گر سيوز وتبار فريدون واز سوي مادر نسبت به شاه زنان خاقان ترك دارد.2

فرود نيز پسر سياوش است ومادرش جريره دختر پيران ويسه  وزير ومشاور افراسياب است. نكته ي ظريفي كه در اين  وصلت ها  وجود  دارد اين است كه مادارن   هرسه  به نوعي  از  سوي ديگران  به شوهران  معرفي  مي شوند .  رستم  پس از  يافتن   اسب خود در  سمنگان  شبي را در  دربار  پادشاه   مي خوابد  همان  شب كه  قصد خوابيدن دارد،  مي بيند  كه  كسي همراه تهمينه  دختر  پادشاه   به آرام جاي  او  آمدند  و  پيشنهاد  ازدواج  را به رستم  دادند.

  در داستان  سياوش   مي خوانيم  كه  گيو و طوس   براي  رفع اختلاف   در باره ي  اينكه   مادر سياوش  براي كدامين  باشد ، به  نزديك  كيكاووس  مي روند . كيكاووس از او  خوشش  مي آيد  و  اورا  به حرمسرا  به عنوان   همسر خودش  مي فرستد  و  بدين ترتيب به مرافعه   پايان  مي دهد .جريره  نيز از جانب  پيران  به  سياوش معرفي مي شود و او جريره را به همسري  برمي گزيند.  ديديم كه درهر  سه   داستان  پيوند هايي   صورت گرفته  كه  هيچ گاه  فرجام   خوشي  نداشته است .  در شاهنامه   اكثر  پيوند هايي  كه  ايرانيان   با  تورانيان  دارند  پايان   خوبي ندارند  حتي  در  داستان  سياوش  هم  كه شايد به ذهن   خواننده  برسد  كه با برقراري  پيوند ميان  سياوش و جريره و  فرنگيس  دوستي ميان  سياوش  و افراسياب  و در كل  تورانيان  استحكام  يابد ،  اين  پيوند ها  نيز  بد يُمن اند.

 جوانان در مقابل پيران :

در هرسه داستان قهرمانان   جوان   در برابر   پيران   قرار مي گيرند   به عبارت  ديگر  دشمن   سه جوان  سه  پير  كار آزموده اند  در داستان   سهراب ،  سهراب  جوان  با وجود اينكه  هم سالان او در  كوچه ها  بازي  مي كنند  در مقابل  رستم  كه اين   سالها  پير  شده  قرار مي گيرد.  سياوش   نيز  اگر  چه  از جنگ با افراسياب  و گرسيوز  امتناع مي كند  امّا  دشمن  او  پيري  بي ثبات   و  سبك مغز است  . درداستان   فرود  نيز  طوس   پير  مجرم اصلي  است . هر سه جوان  ساده  دل و  پرشور گرفتار  خواهش هاي  شور انگيز  و  هيجاني  جواني اند  امّا  اين  ويژگي  در سياوش كمتر  ديده ميشود  بويژه  هنگام  چوگان  بازي  با افراسياب ؛ امّا  سياوش   در دلاوري   و دليري  خاصّ  جوانان  چيزي كم   از آن  دو ندارد .  هر سه جوان  نشانه هايي  بر بازو دارند : « سهراب  بازوبندي  به عنوان  نشان دارد  كه اميدوار  است  وقتي  پدر را يافت  ا فرزند  را بدان   بشناسد ؛  در داستان   فرود  او نيز   همچون  برادرش كيخسرو   و  پدرش سياوش   و  نياكانش  خالي  سياه   بر بازو   دارد  كه  آن را  به بهرام  گودرز نشان مي دهد  .  بدين  اميد  كه  سپاه  خودي  بدين  وسيله  از هوّيت   او  آگاه شود. 3

در هر سه  داستان  ابتدا   پيران  شكست  خورده اند .  رستم  بار اول   كه به زير  مي افتد  با نيرنگي   نه در خور  پهلواني    چون او ، خود را  نجات  مي دهد . افراسياب  نيز بعد از  آن خواب وحشت آور   تصميم مي گيرد  كه  هرگز  با احدي  از سپاه ايران  نجگند . در ادامه  هم  صلح او و فرستادن   صد نفر از  نزيكانش  به سمت  سپاه ايران  به عنوان گروگان  برايش  نوعي  شكست   محسوب  مي شود ، حتّي  تلخ تر از آن . فرو د نيز  پس از به تير بستن  داماد  طوس ، ريو نيز و سپس پسر  او ،   زرسپ، اسب طوس  را مي كشد  و طوس  با خواري سپر  بر سر گرفته  و  به سمت  سپاه  باز مي گردد.

صلح طلبي وجنگ ناخواسته:

هرسه  پهلوان  اگر  چه جوان اند و جوياي  نام ؛ امّا هر سه در مقابل  هماوردان  و  دشمنان  خود   به اكراه  مي جنگند  يا همچون  سياوش  چون  از دسيسه ي  اطرافيان  آگاه  مي شوند ، اصلا وارد جنگ  نمي شوند . سهراب  جوانيست  كه با نيّتي  خير وارد  جنگ  مي شود  او  قصد دارد  با حمله  به سپاه  ايران  كاووس  را از  تخت   به زير  كشد و پدر  خويش  رستم   را يافته  و او را  به عنوان  شهريار  ايران   قرار  دهد  و  بعد از آن  افراسياب  را از  پاي  درآورد . امّا  افراسياب  از اين  خبر  لشكر كشي  آگاه  مي شود  و  سپاهي  به همراه  هومان  و با رمان  دو  سردار  خود روانه ي سمنگان  مي كند  تا  ياور  سهراب  باشند . در اين جا افراسياب  سپاهيان  و  اطرافيان  را دستور   مي دهد   كه نبايد  سهراب رستم را   شناسائي كند . بدون شك  سهراب اگر  پدر را مي شناخت   هر  گز  تن  به  مبارزه  با پدر نمي داد . در  طول داستان هم   سهراب بارها   رستم را مي گويد  كه من  نشانه ها ي  رستم را  در  وجود تو  مي بينم . امّا رستم «  يك ذره »  مهرش  نجنبيد .  و كاري كرد  كه « دل نازك  از رستم آيد  به خشم ». سياوش هم  با توطئه  و دسيسه ي  اطرافيان   افراسياب  كشته شد .  از زماني  كه   سياوش   از  پايتخت   افراسياب  دور  شد و « سياوش  گرد »  و آن  همه خرّمي ها  را بنا كرد ، گرسيوز  كينه ي  او را  به دل  گرفت  و توطئه اي  كرد  تا  دوشاه  با لباس  جنگي  مقابل هم   قرار گرفتند  .  سياوش از اين  توطئه  آگاه شد  و گفت من هرگز دست به سلاح  نخواهم  شد . و سپاه  خود را  هم از اين كار باز داشت ، امّا  افراسياب كه  مدام بر سر  دوراهي  عاقبت انديشي و احساسات برتر  انديشي خود   قرار گرفته بود  كاري راكه نمي بايست انجام داد  و  فرمان   كشتن   سياوش را صادر نمود  .  

 فرود  نيز  به دليل   سبك مغزي  و  عصبانيت  افراطي  طوس  و راهنمائي   نادرست  و احمقانه ي تخوار  وارد  جنگي نا خواسته مي  شود .   فرود  وقتي  مي شنود  كه  طوس   به همراه  سپاهي  قصد  حمله  به  توران  جهت انتقام  كشتن  سياوش  را  دارد ،  خوشحال مي شود و خودرا آماده ي  همراهي آنان مي كند.  از سويي  ، از آنجاكه   فرود و تخوار  بر بالاي  كوه اند  طوس به  بهرام  دستور مي دهد كه آنها را   پايين  بياورد و اگر از بازماندگان  سپاه ايران است آنها را تازيانه زند  .

بهرام فرود را  شناسايي  مي كند و از فرود مي شنود  كه قصد آن   دارد  كه طوس را به مهماني دعوت كند  و به  سالاران  سپاه او  هديه دهد  ؛ امّا متأسفانه   اين نيت  خير  تبديل به جنگي  ناخواسته مي شود  كه طي آن   فرود  و  اطرافيانش  كشته مي شو د .

حاكميت  تقدير

 در  غم نامه ي  سهراب  ،   سياوش و  فرود  تاري و  پود  وقايع  تلخ و حوادث  ناگواري  كه  هيچ كدام   به سود   پهلوانان   نيست  ،  آنچنان در هم تنيده  شده اند  كه هر خواننده اي  در نهايت و پايان  داستانها  اقرار  مي كند  كه اراده انسان  در اين   سه داستان  نقش  ضعيفي  دارد .

در مرگ  هر سه پهلوان    سرنوشت  ،  كه اصل  اساسي  تراژدي  است4 ،  حاكميت  مطلق را دارد .

گويي  همه  چيز دست در دست  هم داده  اند  كه فاجعه  رخ دهد . در كشاكش اين داستانها   ذهن  خواننده  مدام در  پي  پيدا كردن  راه  برون  شدي  از معركه ي فاجعه است . او  از اينكه  مي بيند  در  هر داستان، جواني در عين اينكه   نيتي  خير دارد  و  به عبارتي  وجهه اي  مثبت  دارد   امّا  دست تقدير، مرگ را  گريبان گير  او  نموده   بسيار نارحت است .امّا  سرانجام  مي پذيرد  آنچه مقدر است خواهد يود . بودني اي كه براي آنان  كه « دلي آگاه »  دارند ، گاه ناخوش آيند است . در داستان  سهراب  نقش تقدير  بسيار  مشهود تراست  زيرا  سهراب  به سمت  سپاه ايران  مي آيد ،  سپاهي كه رستم   پهلوان   آن  است و كمتر كسي  اين را مي پذيرد كه  با وجود  راهنما ها  و  نشانه هاي فراوان  براي  شناخت  پدر و پسر   هيچ كدام  موثر  نيفتد و  قضا تمام  عاقلان را « كور و كر » كرده باشد .

داستان  سهراب ،  نمايشگر   نقش تقدير است ...  زنده زرم  كه تهمينه  وي  رابراي  رهنموني  و  شناساندن  پدر ،  همراه  سهراب  كرده است  در شبي  كه  رستم براي  تجسس  در كار  سهراب   به دژ سپيد مي  رود  به دست او  كشته مي شود و  بدين ترتيب  تقدير  اولين   توطئه ي خويش را  كه از ميان برداشتن   امكان  وقوع  شناسايي   ميان  پدر و  پسر  است  به مرحله ي  اجرا  مي گذارد. 5

  شايد  مطمئن  ترين  راهي  كه  سهراب  مي  توانست  رستم را شناسائي   كند  پرسيدن  از  هجير  بود، امّا  اينجا  نيز  تقدير  مرحله اي  ديگر از واقعيت   ناخوشايند  را   رقم مي زند  و  به هجير  به  زغم خود  از  روي   مصلحت  ابراز مي كند  كه آن  پهلوان  با آن  پرچم و خيمه اي را  كه  سهراب  از او جويا  شده، نمي  شناسد .

شب  پس از اولين نبرد  سهراب  هومان  رامي گويد  كه دل من  گواهي   مي دهد كه   هم نبرد   من رستم است  هومان  با توطئه  ي از پيش تعيين  شده افراسياب  ،  شك سهراب رابرطرف مي كند  و مي گويد كه  هم نبرد او   رستم نيست  .

 در صحنه هاي نبرد  سهراب  با رستم نيز  سهراب  بارها   نا م  رستم رامي برد  و  رستم از قضا در آن هنگام   به دليل  مشاجره اش  با كاووس و طوس   دچار  نوعي بدخويي   شده بود  ،  نام  پوشي  مي كند و  هويت  خود را   پنهان   نگه ميدارد  يكي  ديگر از  صحنه هائي  كه خواننده  را به اين داوري  مي كشاند  كه مرگ  سهراب   چيزي جز   سرنوشت  و  تقدير  نيست  اين است  كه ابتدا سهراب  رستم را  بر زمين  زد و   قصد كشتن  اورا  داشت  و اگر  چنين اتفاقي  مي افتاد  سهراب زنده مي ماند  و  رستم مي مرد ؛  اما  چه سود  كه  تقدير چيز  ديگري را  ثبت كرده است  .

 و آخرين  برگ   جنايت  تقدير  با آخرين   صفحه ي زندگي سهراب  رقم مي خورد  و آن   امتناع   كاووس از دادن   نوش دارو  به فرستادگان   رستم است . ازبيم اينكه  پدر  و پسر   قدرتمند  شوند  و  قدرت او  را تهديد  كنند  .

زندگي هاي   سياوش   نيز  سراسر  تقدير  است .  از روزي  كه  بعد از  سپري كردن   دوران تربيت  جسمي  و اخلاقي اش  نزد  رستم ، وارد  دربار كاووس  شد ، گرفتار نيرنگ  و حيله  و خواسته   شهواني   سوادبه  شد  وقتي  سودابه   پاكدامني   يوسف وار او راديد  سعي  كرد  كه او را  به كام مرگ  فرستد  .  اما  تقدير  چيز  ديگري مي خواست  تقدير او را  به  سرزمين   توران   كشاند ،  در توران  افراسياب  دشمن  ديرينه ي ايران   خوابي  وحشتناك  مي بيند  خواب  گزاران  خواب  او را  تعبير مي كنند  و مي گويند  در حال  حاضر  شاهزاده اي  از ايران   به توران  لشكر آورده است  اگر  شاه با  او  جنگ  كند  بيگمان   سپاهش   شكسته  خواهد  شد ،  و  اگر او در توران  زمين   كشته   شود  ايرانيان  دمار از   تورانيان  بر خواهند  آورد و  شاه  اگر  برنده  شود  از انتقام  ايشان در امان نخواهد  بود . افراسياب  پس از  شنيدن  اين  سخنان  بسيار  نارحت  شد  .  به فكر فرو  رفت و  با خود انديشد   كه هر گز   با سياوش    وارد  جنگ  نخواهد شد و ديگر  فكر  كشور گشائي   نخواهد بود .  به همين  تقسميات   كشوري   كه  فريدون انجام داده   بسنده  خواهد  كرد  و  در ادامه مي  خوانيم  كه  با سياوش   مصالحه مي كند و حتي  تن  به نوعي   شكست  مي دهد كه  همانا  دادن   صد   گروگان از  نزديكان خود  به  سپاه ايران است  .  به هر حال  افراسياب   با وجود اينكه  مي داند كشنده ي سياوش  سر انجام خوشي ندارد  دستور  قتل او را  صادر مي كند .

از همان  زمان  كه  كيخسرو  فرماندهي   سپاهي  را  كه  قصد  حمله  به توران داشت ،  به طوس سپرد ، شومي  تقدير  وارد  زندگي  فرود  شد  فردوسي  هم از  اين كار  كيخسرو  خرده  مي گيرد ،  كه با وجود حسادت  طوس  با او بر  سر  تخت  پادشاهي  چرا  فرماندهي را  به  طوس  سپرده است ؟

پس از اين كار  كيخسرو  طوس را دستور مي دهد   كه از راه  بيايان  به سوي  تركستان برو  و  از  رفتن به « كلات » و  « جَرَم »  اجتناب  كن  زيرا برادر من   فرود  بالشكري  آنجاست .  از قضا طوس  از راهي  كه نمي بايست  برود  رفت . فرود از لشكر كشي طوس  خبر دار شد و  سعي كرد  تا به خوبي  از آنها استقبال كند  و  سپس  با آناني  روانه  جنگ  با افراسياب  شود؛   امّا  هيچ  كدام از ايرانيان   را نمي شناخت . مادر  جريره  گفت  كه  بهرام   و زنگه شاوران  از نزديكان  پدرت  بودند  تخوار  را با خود  ببر  كه  راهنما ي تو باشد   و ...  از آنجا كه تقدير مي خواست  جنگي  ناخواسته بين  سپاه  طوس  و  فرود  درمي گيرد  مقصر اصلي  تخوار  بود  كه با راهنمايي   نابخردانه اش فاجعه اي غمناك را  ايجاد كرد .


 

نتيجه :

سه داستان   غمناك  سهراب  ،  سياوش و فرود  شباهت  هاي  زيادي  دارند .  به خصوص  داستان  سهراب  و  فرود  بسيار  به هم  نزديك است در زندگي هرسه   تقدير    نقش  سازنده اي  دارد  هر سه جوانند   هر  سه وارد  جنگي  مي شوند  كه مطلوب  وخواسته   آنان  نبوده . هرسه نيز  از  نظر اصل و نژاد   از طرف مادر توراني  اند  و اين آميختگي  نا سازها  در نهايت  فرجام   خوشي  در پي ندارد  و  هرسه   قرباني اين   آميختگي   شوم   مي شوند .

 

 


 

پي نوشت...

1-     كزازي، مير جلال الدين، از گونه اي ديگر ص  7.

2-     بدو گفت من خويش گر سيوزم            به شاه آفريدون كشد پروزم.

دبير سياقي، محمد، داستان سياوش ، ص  551.

3- حميديان، سعيد،در ادب پارسي، ص   49.

4- نگاه كنيد به مقاله ي «كيفيت و فنون تراژدي در داستان رستم و سهراب» خانم مهين تجدد، در كتاب فردوسي، زن وتراژدي، ص  92.

5- سرامي،  قدمعلي ، از رنگ گل تارنج و خار،  ص   621.

منابع ومآخذ

1-     اسلامي ندوشن، محمد علي ،زندگي ومرگ پهلوانان در شاهنامه، انتشارات يزدان ، چاپ چهارم، 1363.

2-    تجدد، مهين ، فردوسي ،زن وتراژدي تهران،1381 .

3-    حميديان ، سعيد ، درآمدي بر هنرو انديشه ي فردوسي،نشر مركز،چاپ اول، 1372.

4-    حميديان، سعيد،در ادب پارسي ، نشر قطره ،چاپ اول ، 1383

5-    دبير سياقي ، محمد ، شاهنامه ي فردوسي به نثر، انتشارات سارنگ، چاپ اول،1378.

6-    سرامي: قدمعلي ، از رنگ گل تارنج خار ، انتشارات علمي وفرهنگي ، چاپ سوم،1373.

7-    كزازي، مير جلال الدين، از گونه اي ديگر ، نشر مركز، چاپ دوم،1380 .

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 9:44  توسط مروت محمدی  | 

روابط واژگانی

روابط واژگانی

·        شبکه معنایی :

به مجموعه ای از کلمه ها گفته می شود که در باره ی یک موضوع آورده می شوند و در یک   زمینه ی خاص به هم مرتبط هستند . نمونه :

1 – زمستان ، سرما ، برف ، آدم برفی ، بخاری ، یخ بندان ، سرسره بازی و ...  .

2 – مدرسه ، درس ، علم ، مدیر ، کلاس ، گچ ، ریاضی ، ورزش ، فارسی ، معاون مدرسه ، قبولی ، تجدیدی ، دفتر حضور و غیاب و ...  .

3 – فداکاری ، شجاعت ، از خود گذشتن و جانبازی .

4 – دهقان ، مزرعه ، آب ، کشت ، بذر و ...  .

5 – وقتی می گوییم قطار به یاد واگن ، ایستگاه ، لوکوموتیو و ... می افتیم .

6 – وقتی می گوییم هواپیما  به یاد فرودگاه ، خلبان ، باند ، پرواز و ... ، می افتیم .

·      کلمه های متشابه :

به کلمه هایی گفته می شود که هم از لحاظ آوایی و هم نوشتاری یکسان باشند . به این نوع رابطه در ادبیّات ، جناس تام نیز می گویند . نمونه :

گور ( گور خر ) / گور ( در معنای قبر )

بهرام که همه عمرگور می گرفت / دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

شیر ( جنگل ) / شیر ( نوشیدنی )

شور ( در مقابل شیرین ) / شور ( هیجان )

·     کلمه های هم نویسه :

کلمه هایی هستند که دارای املای یکسانی هستند ولی از لحاظ تلفظی و معنایی هیچ ارتباطی با هم ندارند . نمونه :

کِرم / کَرَم / کُرُم                   عالِم / عالَم                          شُکر / شِکر                         دین / دِین

·     کلمه های هم خانواده :

کلمه های هم خانواده ، کلمه های وارد شده از زبان عربی به زبان فارسی اند که دارای ریشه ی فعلی مشترک هستند . مانند :

عاشق ، معشوق ، عشق ، معاشقه ، عشاق ، و ...                           ریشه ی فعلی : ع – ش – ق

کتاب ، مکتوب ، کتیبه ، کاتب ، کتب و ...                               ریشه ی فعلی : ک – ت – ب

در زبان فارسی با توجه به خصوصیات این زبان ، هم خانواده وجود ندارد ولی می توان به تسامح     کلمه هایی را که دارای یک ریشه ی فعلی اند ویا به عبارتی از بن ماضی یا مضارع مشترک تشکیل شده اند ، هم خانواده نامید . نمونه :

تابیدن ، تابناک ، تابش ، تابان ، مهتاب  تابیده ، شب تاب  ← از مصدر « تابیدن »

رفتن ، رفتار ، رفتنی ، آمد و رفت ، روش ، رونده ، برو ، روان ← از مصدر « رفتن »

گویا ، گوینده ، گفتن ، گفت و ...  ← از مصدر « گفتن »

اما بعضی کلمه ها فقط جزء مشترک دارند ولی هم خانواده محسوب نمی شوند .

دل انگیز ، دلگیر ، دل نواز ، دل درد و ...  ← جزء مشترک : دل

کتاب فروش ، کتاب دار ، کتاب خانه و ...  ← جزء مشترک : کتاب

·     کلمه های چند معنایی :

برخی کلمه ها دارای معنایی واحد نیستند درحالی که از نظر معنایی به هم ارتباط دارند و بسته به     جمله ای که در آن قرار دارندمعانی متفاوتی به خود می گیرند . نمونه :

او کودکی را روی صندلی نشاند .                              او نهالی را نشاند .

علی توپ را گرفت .                    دلم گرفت .            لوله ی آب گرفت .             خورشید گرفت .

او با دوستش به رقابت پرداخت .                               علی بدهی خود را به فروشنده پرداخت .

·     کلمه های چند تلفظی :

بعضی از کلمه ها در فارسی رایج و معیار ( رسمی ) کشور به دو شکل تلفّظ می شوند . نمونه :

آسِمان ← آ + سِ +ما + ن                      سْ + مان

اُستوار ← اُ س + تُ + وار                      استْ + وار

یادگار ← یا + دِ + گار                           یادْ + گار

مهربان ← مِه + رَ + بان                           مِهرْ + بان

مستمند ← مُست + تَ + مَند                   مُستْ + مَند

·     کلمه های هم آوا :

کلمه هایی هستند که فقط از نظر تلفظ یکسان می باشند ولی از لحاظ املایی با هم متفاوتند . نمونه :

خویش / خیش                  خواست / خاست                  خوار / خار

خوان / خان                      ارز / ارض / عرض                گذار / گزار

عصیر / اثیر / اسیر

او از جا برخاست .                            دلش می خواست به مسافرت برود .

هر چیز که خوار آید یک روز به کار آید .                     خروا نتوان کشت از این خار که کاشتیم .

ارض یعنی زمین                           عرض یعنی گفتن

اثاث یعنی وسایل خانه                  اساس یعنی پایه

حیات یعنی زندگی                      حیاط یعنی محوطه

·        مترادف :

به دو یا چند کلمه گفته می شود که تقریباً دارای معنای یکسانی هستند و اگر در جمله ها به جای هم به کار روند ، جمله ها تقریباً هم معنی اند . نمونه :

من تلاش می کنم .                                      ایران سرزمین  پهناوری است .

من کوشش می کنم .                                   ایران سرزمین وسیعی است .

                                                                  ایران سرزمین گسترده ای  است .

·          متضاد :

دو یا چند کلمه که معنی ضدّ هم داشته باشند . نمونه :

سیاه # سفید                          خوب # بد                        زیبا # زشت

قوی # ضعیف                      بلند # کوتاه

 


·          دیالوگ (گفتگو ):

گفتگو عنصر مهمی از داستان کوتاه یا بلند را تشکیل می دهد . زیرا جزء مهمی از زندگی است . اگر خوب دقت کنیم اختصاصات نژادی و طبقاتی و شغلی افراد داستان را نیز می توان از میان گفته هایشان دریافت .

میزان گفتگو مانند دیگر عوامل داستان باید متناسب با نوع داستان باشد . در کتاب پایه ی پنجم چنین آمده است : در هر داستان شخصیت هایی وجود دارند که گاه مثبت گاه منفی هستند . داستانهای موفق دارای کشش هستند یعنی خواننده را وا میدارند که آن را تا آخر بخوانند . این گفتگوی شخصست ها را دیالوگ می گویند .

·          نام آوا :

کلماتی که انسان ها برای صداهایی چون صدای آب ، پرندگان  و... وضع کرده اند . نمونه :

خِش خِِش برگها                                 شُر شُر آب                          جیک جیک گنجشگان

قوقولی قوقو خروس                            بَع بَع گوسفند

 

·          گونه های گفتاری :

نوشته های گفتاری که به « نثر محاوره » یا « نثر شکسته » معروف است یکی از گونه های فارسی به شمار می رود و امروزه کاربرد فراوانی دارد . معمولاً داستان نویسان از این گونه ی نوشتاری در مواقع لازم استفاده می کنند .

به جز داستان نویسان ، نویسندگان رادیو ، تلویزیون ، نمایشنامه ها و فیلم نامه ها  و ... نیز از زبان گفتاری بهره می گیرند . تمام آنچه را که هر روز از رادیو و تلویزیون می شنویم و می بینیم ، ابتدا نویسنده ای می نویسد و سپس مجریان یا بازیگران آن نوشته ها را اجرا می کنند .

نمونه : آقای احمدی ، امروز مثل اینکه کسلید .

چطور آقا ؟                            چی می گی ؟                       ازت ممنونم

قربون لطف شما

·          گونه ی نوشتاری :

باید بدانیم که اگر گفتار و زبان ذات و طبیعت انسان است ، اما خط و نوشتار ذاتی و طبیعی نبوده ، ریشه در اجتماع و فرهنگ دارند و ساخته ی خود انسان است . از لحاظ نقش کاربردی نیز نوشتار برای رساندن مفاهیم ، اخبار ، دستورها ، درخواست ها  و جز اینها به افراد گوناگون و دور از موقعیّت و مکان نویسنده به کار می رود . بنابراین معمولاً نویسنده با خواننده به طور مستقیم و رویاروی نیست . نوشتار برخی ویژگی ها ی واژگانی و دستوری خاص خود را داراست که باید مشخص شود و تنها در نوشتار به کار می روند .

موقعیت اجتماعی و سبک و صورت آن در جامعه ، تعیین کننده  گونه زبانی است .

نمونه : از لطف جناب عالی تشکر می کنم .

از شما متشکرم .                              از جناب عالی ممنونم .

این گونه دارای ویژگی های زیر است :

1 – نوشتار ثابت تر است .

2 – سنجیده تر از گفتار است .

3 – اهمیّت نوشتار بیشتر از گفتار است .

4 – یک طرفه است در صورتی که گفتار دو طرفه است .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 9:38  توسط مروت محمدی  | 

کتاب دانش افزایی

این کتاب در پایه های اول ودوم به چاپ رسیده است .که شامل :اهداف درس ،کلمات کلیدی،خلاصه ی ذرس،واژه

هاوترکیب های تازه،اعلام،توضیح نکته های زبانی وادبی وازمون می باشد.

این کتاب زیر نظر دکتر علوی مقدم ازمولفان کتاب های جدیدالتالیف به چاپ رسیده است وبرای همکاران دوره ی راهنمایی بسیار مفید می باشد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 21:56  توسط مروت محمدی  | 

معرفی فصل نامه ی انشا ونویسندگی

توانایی نوشتن یکی ازمهارت های مورد نیازانسان است که هم اکنون به دلایل گوناگون نقش کم رنگی دربرنامه ها وفعالیت های روزانه ی مادارد.حال انکه از این طریق درایجادارتباطمنطقی با اطرافیان موفق تر خواهیم بود.

امروزه در پژوهش های علمی این نکته ثابت شده که درک مباحث علوم وزیاضی به توانایی افراد درنوشتن وابسته است.

این فصل نامه مطالب  جالب ومتنوعی دارد ازجمله:

-نقد نگارش فارسی اول -انشا یعنی ایجاد کردن-توصیه هایی برای نوشتن-طرح هایی برای درس انشا-کلمات باشخصیت-خاطره نویسی-خلاقیت کلامی-اسمون ریسمون و...

همکارانی که مایل به مشترک شدن برای خود ومدارس هستند می توانند با شماره ی۶۶۴۲۷۰۵۳-۰۲۱تماس بگیرند.تاکنون دوشماره منتشر شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 9:17  توسط مروت محمدی  | 

تحمیدیه.

تحمیدیه درگاه ورودی به پهنه ی کارهاست ونیایش لنگزگاه وفرودگاه مرکب فکروقلم صاحبان اندیشه است

ازنظر درون مایه تحمیدیه شکر وسپاس خداوندبه سبب نعمات اوست امانیایش روی نیاز اوردن به استان

ذات اقدس الهی وبیان عجزوناتوانی بنده به درگاه اوست.

مراحل تحمیدیه:

۱-ستایش خدا

۲-اظهار عجز بنده

۳-درخواست ازخدا.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 10:59  توسط مروت محمدی  | 

تقاضای همکاری

وبلاگ گروه ادبیات راهنمایی ناحیه ۲به پذیرش مطالب ادبی ودرسی ازجانب همکاران فرهیخته افتخار می کند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 10:0  توسط مروت محمدی  |